اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1407
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
گردد . چنان كه در خبر آمده است كه داود عليه السلام مناجات كرد و گفت : الهى اين اطلبك فقال عند المنكسرة قلوبهم . و در قصهء سليمان آمده است كه به قرص جوين روزه گشادى . آنگاه بيامدى و به حلقهء درويشان بنشستى و گفتى : مسكين جالس المساكين . چون اين صفت بر كمال تعظيم حق در سر چنان مستولى گردد كه غير حق را در سر او جاى نماند چيزى كه در سر او جاى نباشد تعظيم آن چيز را جاى كى باشد ؟ ! اول بايد كه چيزى بر سر او بگذرد تا باز آن چيز را تعظيم باشد . فاما محبت خدا بنده را آن است كه او را به خويشتن چنان آزموده گرداند كه غير او را نشايد ، و اين حقيقت محبت خدا نيست ، لكن نشان محبت است . يعنى چون حق كسى را دوست دارد نشان آن محبت آن باشد كه او را چنان گرداند كه غير او را نشايد . يعنى نه به گوش سخن غير او شنود ، و نه به چشم جز به آيات و عبر او نگرد ، و نه بر زبان جز ذكر او راند ، و نه به تن جز خدمت او كند ، و نه به سر جز از او بينديشد ؛ و اين از بهر آن است كه محب غيور باشد ، و صفت غيرت آن باشد كه نخواهد كه دوست را با غير خويش بيند . پس چندانكه محبت نقصان گيرد ، غيرت نقصان گيرد ؛ و چندانكه محبت زيادت گيرد غيرت زيادت گيرد . و از اين معنى بود كه مصطفى عليه السلام گفت : و الله انى لا غير من سعد و الله اغير منا و لغيرته حرم الفواحش . و دليل اين حكايت حكايت ابراهيم خليل است عليه السلام [ 127 الف ] كه در پيش ياد كرديم كه او را وحى آمد كه : يا ابراهيم انى اتخذتك خليلا ، فانظر ان لا اطلع على سرك فارى فيه غيرى فاقطعك . باز اين را دليل آورد و گفت : و هو معى ، و اصطنعتك لنفسى . و اين سخن معنى قول خدا است كه موسى را گفت من ترا مصطنع خويش گردانيدم ، يعنى خالص خود را گردانيدم و اين صفت بر موسى ظاهر بود اولا و آخرا . و نخستين چيزى آن بود كه او را از مادر و پدر پديد آورد به دريا درافگند تا او را مادر به كار نيايد تا چون فردا